امام علی(ع) فرمودند:از قسم خوردن بپرهیزید، چرا که کالا را تلف مى ‏کند و برکت را از بین مى ‏برد.
      
کد خبر: ۳۰۹۸۱
تاریخ انتشار: ۱۳ شهريور ۱۳۹۶ - ۰۸:۵۲
بقلم ؛ محمد مالي
اگر در پيِ آن بوده باشيم كه "يعقوب ترين يوسف، يوسف ترين زليخا" را در كهكشان ادبيات ايراني در تور رصد اندازيم نامي جز "سيّد مهدي شجاعي" نمي يابيم. او تنها معاصر ماست كه "دموكراسي" را از "دموقراضه" تمييز مي دهد. "از ديار حبيب" آمده است و با دردهاي سوزناكِ "آفتاب در حجاب" هم نواست.

او آقاي نويسنده است با "سري كه درد مي كند". با يك "كشتي پهلو گرفته"، با "دست دعا، چشم اميد"، با "شكواي سبز" حتي اگر "كمي ديرتر"...

موضوع اين نوشتار اما بُرشي از زندگاني "سيّد مهدي شجاعي" نيست، او در بلنداي ملكوت به تنهايي ايستاده است و چونان بيرقي برافراشته و شمعي سوخته؛ خود جلوه اي از خويشتنِ سر به دار است و ما را چه به او. وقتي در لابه لاي كلماتش، آتش گرفته جانش، وقتي در "آسياب حروف" خورد شده استخوانش، وقتي كه وقتي نيست. حالا من بايد به خود بيايم و زبان عقل بگشايم، سيّد مهدي بزرگ كه متبرّك باد نام او، در نهايت اما يك قصه گوست. راويِ قصه هايي كه گاهي، جامه روياي صادقه بر تن نحيف داستان مي پوشاند و ساليانِ پس از تحرير، بر دامن مصداق خود آرام مي گيرد. آقاي نويسنده و احساس، در " دو كبوتر، دو پنجره، يك پرواز" با نگاهي استعاري در فرم روايت؛ دو كبوتر را دو برادر، در دو موقعيت متفاوت، با هدفي يكسان يعني "شهادت" قرار مي دهد. و حالا چندين دهه پس از نگارش قصه سيّد مهدي، حقيقت مي شكفد در اهوازِ ١٣٩٤ يعني دقيقاً سي و پنج سال بعد از لحظه آغاز اين قصه در امر واقع.اين يك قصه نيست ديگر، سيلي هاي زمانه را نمي بيني! حالا سرت را بگذار زمين، روي ريل، صدا مي آيد، شهيد آورده اند.

سخن از شهيدان "محمود مراد اسكندري" است، اولي در سال ٥٩، در سوسنگرد بال مي گشايد و تنها كافي بود ٧ سال بگذرد تا محمودي ديگر در خانواده اسكندري ها پديدار شود، غافل از اين كه اين هم نام گذاري به يك عاقبت شدنِ "دو محمود" مي انجامد، و ٣٥ سال ديگر بايد مي گذشت تا محمودِ ٩٤ به محمود ٥٩ بپيوندد. آن محمود در دفاع از خاك وطن در عمليات غيور اصلي سوسنگرد و اين محمود در دفاع از حٓرٓم در تل جبين حلب و عمليات نصر ٢ براي آزاد سازي نبل و الزهرا. دو كبوتري كه از دو پنجره، بال هايشان را به يك پرواز گشودند و امروز وقتي در گلزار شهداي اهواز قدم مي زني مزار مطهر اين دو كبوتر را با طراحي يك پلاك شكسته سفيد اما به هم اتصال يافته مي بيني و در خود فرو مي روي و يك لحظه تامل مي كني كه راستي اي درويشِ بر فرش نشسته؛ نسبت تو با اين قلّه هاي بر عرش رسيده چيست؟ پرسشي مدام و هميشه!

پي نوشت اول: 

اين روزها ديگ در هم جوشِ جامعه ايراني در تب و تاب ورود سياوش بي سرِ ايران "شهيد محسن حججي" است. مام وطن به اين فرزند دلاور و رشيد مي بالد. او كه هم فرزند ايران است و هم حجّت دينداري ما...
پي نوشت دوم: 
محمود مراد اسكندري را چند ماهي پيش از شهادت در... ديدم، از هر دري سخني، پاياني گفت؛ به ... سلام برسان، او در حفاري كه بود هواي مرا داشت و هميشه تشويقم مي كرد به تحصيل و بارها...
غافليم ديگر، "رازِ هستي" را نمي دانيم، پيغام محمود را پس از شهادت به... رساندم. او متاثر شد و روزي به اتفاق شهيدي رييس بنياد شهيد كشور به ديدار خواهران شهيد رفت. ظاهراً پس از وفات پدر و مادر، محمود سرپرست خواهرانش بود. من هم گوشه اي سر در گريبان نشسته بودم، رييس بنياد شهيد كشور، خانه را خلوت كرد و از خانواده شهيد خواست كه اگر درخواستي دارند بگويند: يكي از دخترها گفت؛ فقط سلامتي حضرت آقا. و من در حيرت از اين همه بزرگي و قداست و شرافت در خانه اي چند متري و اجاره اي و...
پي نوشت سوم: 
ما روزي مي ميريم، دعا كنيم سرمان بالا باشد مثل شهيد حججي، مثل شهيدان محمود مراد اسكندري و مثل...
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد