ای بسیجی! رزمت پیروز، عزمت استوار، حرمتت روز افزون، و بزمت با ملکوتیان باد.هفته بسیج گرامی باد      
کد خبر: ۳۲۹۹۸
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۳۹۶ - ۱۸:۴۳
بقلم ؛ محمد مالي
مرد ایل را «مثانه پُر از سنگی» که به تیغ جراحان سپرده بود از پای در نیاورد.
«تنگی نفس» هم یارای او نبود؛هرگز.
...«بهمن»؛سرایشگر عشق بود نه اسیر آن.
« مردِ»ما را غُربت کُشت و تو چه می دانی که این«درد»چیست؟
مردی بازنایافتنی؛ شناسنامه تاریخی یک ایلِ سرفراز؛ نوایی جاودانه که آمیزه ای از لطافت و حماسه بود:«بهمن»یعنی زندگی، عشق، جنگ و حماسه؛او كه غریبانه ناگاه از فراز زردکوه فروآمد تا«سلطانِ سلاطینِ تَغَنی»از عمق عطش با «مهر» شکوفا شود و«اسطورۀ قوم سرگردانِ»ما لقب گرفته باشد و در تلخ روزي بس، با «آبان» در آن جمعه بارانی رفته باشد.
تا حنجره سُرخ ایل؛آرزوهای دور و دراز موسیقیاییِ یک تمدن خاطره را در خاک غُربت فرو بَرَد. یا شاید اما مرگِ جسمانیِ چون اویی تعبیر این زمزمه همیشگی اش باشد که؛«ای خدا بال بُم بِده،دو بال اِسبید، ِرِوُم بال اَوشِنون، جایی که غَم نید.»
ترنم زلال جویباران کوچ رو؛خود اما نمونه ای کامل از بلوغ مخملین آواز فاخر در فرهنگ غنی ایرانی بود. راستی که؛«آستارۀ صبح اینک طلوع جاودانه یافته»و آه که او خود زیباتر خوانده بود این تمنایِ ناگزیرِ بشر را که:«تيه به رَه مَندن،سخته جوون كَندِن».
...و چه می دانست«دا»؛ بانو حاجیه«لیمو علاءالدین»که طفل آرزوهایش تنها صدای غرورآمیز ایل خواهد شد در کالبد تاریخ ایران زمین، وقتي در هر گام موسيقيايي جا پاي زمزمه هاي دا مي گذاشت.
و بهمن علاءالدین همیشه از آن شامگاه زمستانی 1364 بعنوان سیاه ترین روز زندگی اش یاد می کرد و تا آخرین روزهای حیات؛حسرت از دست دادن«دا»را در سینه داشت. مادری که تنها معلم فرزند خود بود...
و چه می دانست«دا»؛زمزمۀ معروف اش که استاد علاءالدین همیشه با این تعبیر که؛« هرگز صدایی زیباتر و خوشتر از صدای مادرم نشنیدم»از آن صحبت می کرد باعث بوجود آمدن آلبوم «تاراز» شد و استاد با استفاده از ملودی آن«زمزمه» در یکی از آهنگ ها درست هم «گام» و هم «پرده»با مادرش خوانده است.
باری؛«كوگ تاراز»، حالا يازده بهار است كه چهره درهم کشیده،«مینا بنفش»دست از سماع برگرفته و «عبدممد للري» حتی به تماشاي «لاش اسپيد» معشوقه اش رغبتی نشان نمی دهد.
بیهوده نبود اگر بانگ برمی آوردند که؛«بگوين بره «بر افتو»تا بـيا علاءالـديـن بـخـونه از نو»؛او که اگر در ميان فراموشی های بزرگ من، شما و سایر هم نسلانمان در عصر ترانس مدرنیسم؛با صدايی كه عطشناك و سركش،قد مي كشيد و بُغضی همچنان که از «تِهنايي»او خبر می داد از لیلی و مجنون، عشق های کاغذی،شیر علی مردون،لالایی های حماسی،رنج های مالکَنون،دوری از شلیل و تنگ های شبانه در کنار رودخانه،مینا بنفش های ایل چهارلنگ،کنار چشمه کهرنگ بار انداختن هفت لنگ و چهارلنگ،سوز صدای کبک های تاراز،هیاری های جوانان،شبیخون های دلاورانۀ جنگاوران ایل، مال بارونده،گل نازدار،دست به هم دادن برای شکست دشمنان،کَن کَن مال ها،آستاره های صبح،آرزوی با هم بودن مردم بختیاری در یک سبزه زار با لباس های زیبا و مخمل،شرح یک عروسی و بَهیگ واقعیِ بختیاری، ناله ي تفنگ «گاگريو»،دل های شکسته از روزگار پر دنگ و فنگ و بادهای گرمِ گرمسیر و...نگفته بود؛شاید اما در جغرافیای فردای فرزندانمان در گستره ستبر زاگرس؛اثری از هزاره های مانای تاریخیمان در دست نمی بود؛چه؛مقرر گردیده:تنها صداست که می ماند و راستی را این صدا؛بازتاباننده همان اندیشه است و آدمیان به کمک همین زبان می اندیشند.
آري؛ آقاي خواننده، در گرگ و ميش شبي دور از مال چون ترجيع‌بند همان ترانه شبانه به ما جماعت، حالي كرد ‌كه حوصله ندارد. البته بي‌حوصلگي او سال‌هاست كه... آن تلخيِ عميق كه از کرج به زاگرس مخابره شد، نبود آنچه بايد كه، آخر او نه سلطان قلب‌ها بود و نه شاعر آينه‌ها. راستي! هيچ‌كس نتوانست برايش كاري كند چرا كه ماهي ها در خاك مي‌ميرند.

برچسب ها: محمد مالي ، خوزستان
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد