ای بسیجی! رزمت پیروز، عزمت استوار، حرمتت روز افزون، و بزمت با ملکوتیان باد.هفته بسیج گرامی باد      
کد خبر: ۳۳۱۸۹
تاریخ انتشار: ۱۶ آبان ۱۳۹۶ - ۱۱:۴۷
بقلم ؛ محمد مالي

افسر كلانتري،"اچوملف"، با شنلي بر دوش و بقچه اي در دست و نگاهي مالكانه به اجناس مغازه ها ازميان بازار مي گذرد، پاسباني در پيِ او روان است با غربالي پُر از انگور مصادره شده. در همين حين فرياد دردناك "خريوكين" شنيده مي شود كه؛ "لعنتي، حالا ديگر گازم مي گيري؟"، تنها لحظه اي بعد است كه صداي زوزه سگي شنيده مي شود، سگ اما به دام خريوكين افتاده و جمعيتي عظيم پديدار شده و آرامش و سكوت بازار را بر هم مي زنند.
افسر اچوملف، كنجكاوانه، انگشت خونينِ زرگر معروف شهر را نظاره مي كند كه در ميان ازدحام جمعيت فرياد مي زند، اين سگ بايد مجازات شود، من فرد زحمتكشي هستم و حالا كه اين سگ ولگرد انگشتم را گاز گرفته است، نمي توانم يك هفته كار كنم و بايد صاحب سگ، خسارتم را بپردازد و خود سگ هم بايد از بين رود.
اچوملف سرفه اي مي كند و با لحني جدي مي گويد: من اجازه نمي دهم. سگ هايشان را توی کوچه و خیابان ول می كنند به امان خدا. تا کی باید به آقایانی که خوش ندارند قوانین را مراعات کنند روی خوش نشان داد؟ صاحب سگ را هر پست فطرتی که می خواهد باشد چنان جریمه کنم که ول دادن سگ و انواع چارپا یادش برود! مادرش را به عزایش می نشانم و همينطور خط و نشان كشيدن را ادامه مي دهد و مي پرسد: اين سگ مال كيست؟ 
مردی از میان جمعیت می گوید غلط نکنم باید مال ژنرال ژیگانف باشد. 
اوه، افسر مي گويد چقدر گرم است، پالتويش را مي دهد سرباز و خطاب به خيروكين مي گويد: من فقط از یک چیز سر در نمی آورم، آخر چطور ممکن است سگ به این کوچکی گازت گرفته باشد؟ او که قدش به انگشت تو نمی رسد! سگ به این کوچکی و تو ماشاالله با آن قد دیلاقت! لابد انگشتت را با میخی سیخی زخم کردی!
پاسبان هم ناگهان به زبان مي آيد و مي گويد: ژنرال و این جور سگ؟ سگ های ایشان از نژاد اصیل اند. افسر مي پرسد: مطمئنی؟ پاسبان مي گويد؛ بله قربان، مطمئنم.
اچوملف مي گويد؛ "خود من هم می دانستم. سگ هاي ژنرال، گران قیمت و اصیل اند، حال آن كه این سگه به لعنت خدا نمی ارزد. نه پشم و پیله ی حسابی دارد، نه ریخت و قیافه و هیکل حسابی. نژادش حتماً پست است. مگر ممکن است ژنرال، این جور سگ ها را در خانه اش نگه دارد؟! عقل و شعورتان کجا رفته؟"
باز هم صدايي از ميان جمعيت مي گويد كه من اين سگ را مي شناسم، مال ژنرال است.
افسر با گفتن اين جمله كه چقدر سرد شده، پالتويش را مي پوشد و رو به پاسبان مي گويد اصلاً تو اين سگ را پيش ژنرال ببر و از ايشان كسب تكليف كن.
افسر در همين لحظات آشپز ژنرال را مي بيند و او را فرامي خواند و از سگ مي پرسد؛ وقتي آشپز مي گويد كه سگ از آنِ ژنرال نيست، نفس راحتي مي كشد و مي گويد: این که پرسیدن نداشت! معلوم است که ولگرده. بايد كارش را ساخت.
آشپز ادامه مي دهد كه ژنرال اساساً علاقه اي به سگ شكاري ندارد ولي اين سگ متعلق به برادر اوست.
چشمان افسر برقي مي زند و مي گويد: پس سگ مال ایشان است؟ واقعاً خوشحالم. بیا با خودت ببرش خانه. سگ بدی نیست، حیوان زبر و زرنگی است، پرید و انگشت آن یارو را گاز گرفت.
قصه چخوف حالا به انتهايش رسيده است، جمعیت به ریش خریوکین می خندند. اچوملف با لحنی آمیخته به تهدید بانگ می زند: مردک صبر کن به حسابت می رسم...
پي نوشت اول: متن خلاصه شده داستان "بوقلمون صفت" اثر "آنتون چخوف" روس به ترجمه "سروژ استپانيان".
پي نوشت دوم: ابايي ندارم از اعتراف به اين حقيقت كه هيچ گاه خواننده حرفه اي نويسندگان روس نبوده ام، گرچه باور دارم اگر غول هايي چون گوگول، تولستوي، پوشكين، بولگاكف، ناباكوف و داستايوفسكي را از پهنه ادبيات بستانند ديگر چيزي از اين عرصه باقي نمي ماند، اما هميشه اين داستان چخوف و شايد داستانِ "كاشتانكا" او به لحاظ "اين هماني" با جامعه امروز ايراني، مرا به شدت تحت تاثير قرار داده و به دوباره و چندبار خواني واداشته است.
پي نوشت آخر: روشن است بايد دعوت به تامل كرد. در روزگاري كه مدح، پسنديده و نقد، نكوهش مي شود. حال آن كه اصلاحِ پلشتي و مبارزه با فساد، با تعارف و بزرگنمايي و منفعت انديشي فردي و باندي ممكن نيست. تاسف بارتر اين كه اصحاب نقد و محك را مي بينيم كه شوربختانه به منجلاب تملّق درغلتيده اند و اين همان نقطه اي است كه بايد ايستاد و يك بار ديگر داستان چخوف را مرور كرد، همين.
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد