انگار برای حسینی شدن ما ، راهی جز بی حسین شدن زینب نبود.ماه محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر تسلیت باد
      
کد خبر: ۳۶۴۱۱
تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۹:۱۰
به قلم؛استاد ایرج ولی زاده
شب ۲۵ بهمن با مولف کتاب مستطاب "انگلو و بنگلو در آبادان" سخن گفتم؛ پس از سال ها بی خبری. 

استاد ایرج ولی زاده درآستانه ۸۰ سالگی از گذشته سخن گفت و از خاطرات ۷۰ ساله کودک فرمانبر بوشهری که در کوره حوادث زمانه گداخته شد تا زلال تخصص و تجربه از وجودش جاری شود و شرکت های نفتی برایش سر و دست بشکنند، او در کوره زمانه گداخت مثل نفت سیاهی که در حرارت برج تقطیر روبروی "سیک لین" به سیال زلال سپید روشنایی و انرژی بخش بدل می شد. 

همان برج تقطیر معروف که او به نقش خود در احداث آن اشاره نموده و به یاد می آورد که مهندسان شرکت فلور  دشوارترین بخش های کار را با مشورت او گره گشایی می کردند.

او از زحمت بیست ساله ای که به پای انگلو و بنگلو کشید،سخن‌گفت و از سرقت ناجوانمردانه دلالان فرهنگ و ادب و چاپ و فروش دزدانه کتابش توسط کسی که ادعای درستکاری و از قضا سابقه خدمت در یکی از  روابط عمومی ها را دارد، گلایه مند بود.

از جوانی و رادیو نفت آبادان و همکاری اش با مالک جرموز و از تقلای بی ثمرش برای قانع کردن محمدپیمان- گوینده سال های دور رادیو تهران که واژه های جنوبی را درست تلفظ کند و لَنج را لِنج نگوید چون که دل جاشوها به درد می آید! (لنج برگرفته از لَنگ است و ریشه فارسی دارد و به مرکب کندرو اطلاق می شود و لِنج خوشه انگور است.)او نگران هویت آبادان است؛ و دلواپس بی توجهی مردمانی که محله "اصطخری" را استخری فرض می کنند و "اروسی" را عروسی می پندارند! و می گوید پشت هر کدام از این واژه ها سرگذشتی و حکایتی است که هویت این شهر را تشکیل می دهند؛ گاه تلفظ نادرست یک نام جای، در درازمدت  آن سرگذشت ها را به باد فراموشی می سپارد.

از کودکی و فرمانبری دکتر مکنزی و دستیاری پدری که سرآشپز صاحب منصبان شرکت بود و فکر می کرد مقدر است که همه عمر برای خارجی ها پخت و پز کند اما گردونه زمان چرخید و چرخید و منزل مدیریتی پشت بریم، خالی از زاغ و زغن شد، و هیئت ایرانی در آن رحل اقامت افکندند در غیاب انگلوساکسون ها! و مرد آشپز و پسرک فرمانبر این بار مامور شدند تا سیورسات حلال مهمانی رییس محجوب هیئت خلع ید را تدارک ببینند. 

و لابد چه قندی توی دل آشپز بوشهری آب شده است انگاه که رئیس معروف هیئت خلع ید با همان ریش پروفسوری و لبخند همیشگی به سمتش آمد و به زبان فارسی سره گفت: بابا علی! من امشب ته دیگ پوست پیازی می خوام! شام را  هم ساعت ۱۰‌ صرف می کنیم‌ و .. و او توانست سرش را بالا بگیرد و با اعتماد به نفس ناشی از "ملی شدن نفت" بگوید: که من کارم را بلدم آقای رییس!

و به جای تبختر و تحکم بشنود که بله شما به کارتان استادید ..‌اختیار با خودتان است اما یکی از مهمان ها همسر خارجی دارد، مسئله طهارت را رعایت کنید، یک جا شام را سرو نکنید!" 

باری به هر روی، ایرج ولی زاده با همان لهجه بندری و رگه ی صدایی که منوچهر آتشی را به ذهن می آورد، گنجینه خاطرات تلخ و شیرین خطه خونرنگ آبادان است؛ اما خوش سخنی و فصاحت بیان را از  بوشهری ها به ارث برده و البته با ملاحت آبادانی آمیخته است؛ مثل تمام بچه های شط آبادان را به گونه ای معرفی می کند که گویی ثقل زمین آنجاست. او دقایقی مرا شیفته حافظه عجیب اش می کند و هم شگفت زده از اینکه: " در آن سال ها شرکت به مهمان های تهرانی رکوزیشن می داد بروند از استاف استور چیزهایی بخرند که تا آن زمان به چشم ندیده بودند..."  می گوید: "وقتی آبادان استاف استور داشت، تهران سوپر مارکت هم نداشت."   .. از سلاست و صراحت سخنش سیر نمی شوم، اما شب به نیمه رسیده و پیرمرد باید استراحت کند. 

با قراری و وعده دیداری در آینده،  عجالتا او را به خدا می سپارم و برای ناشر نامرئی یا آن که "انگلو و بنگلو" را با وجود قید "حق چاپ برای محقق محفوظ"، بی رضایت او چاپ می کند و به گزاف می فروشد، انصاف و عاقبت به خیری آرزو می کنم.

علمدار متولی


نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد