هرکه بر نردبان همت ها بالا رود،ملت ها او را بزرگ دارند  امام علی (ع)      
کد خبر: ۳۷۴۷۴
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۳:۰۹
نوستالژي دهه شصت:
به قلم؛محمد مالي
«کمال رجایی» تنها فرزند ذکور دومین رئیس جمهور در سپهر سیاسی نظام جمهوری اسلامی است.

زیِ رفتاری و طریقه زندگیِ شخصیِ این مغازه دارِ جنوب شهری تهرانی که مقرر بود یک نمونه از هزاران باشد، حالا اما یک پدیده نادر و استثنایی در ایرانِ امروز قلمداد می شود.

آخرین ارتباط «کمال» با ساختار دولت به ده سالگی او باز می گردد وقتی در شهریور 1360؛ برای هیات دولت چایی آورده است.

او را در کوچه و خیابان به نام خانوادگی مادری یعنی «صدیقی» می خوانند تا حتی پسوند افتخارآمیز رجایی با رفتاری که از آقازاده او احتمالاً، ممکن است سر بزند لکه دار نشود. 

کمال، هیچ گاه با تاسیس بنیادی به نام پدر موافقت نکرد، چرا که به داوریِ تاریخ معتقد بوده است. و حالا او بیش از هر بُرهه زمانی دیگر می تواند موضوع نوشتار آسیب شناسانه ای باشد بر وضعيت مديريتِ ايراني که تنها چهار دهه پس از انقلاب اسلامي ٥٧؛ نوستالژی دهه شصت را یادآوری می کند. حالا که فساد؛ سازمان یافته و یقه سفیدها، ویژه خوارها، ژن های خوب، نجومی بگیران و رانت بازها عرصه را بر ملت تنگ و نَفَسِ دهک های پایین جامعه را گرفته اند.

حالا كه جعلِ رجايي، به خلق كاريكاتوري از او در مقام قدرت انجاميد و بر فاصله هاي طبقاتي افزود. در حالي كه رجايي نه پوپوليست و نه عوام فريب بود، او تنها اعتقاد داشت بايد در ميانگينِ حالِ مردمش بزيد تا دردشان را بفهمد.

حالا كه ردّ رجايي، او را شخصيتي تاريخي، سنتي و شعاري نمايانده كه نمي تواند پاسخگوي عصر حاضر باشد در حالي كه او بيش از هر ايراني ديگري، فرزند زمان خويش بود.

باري، امروز اما جامعه ايراني نه تنها از آرمان ها و ارزش هاي دهه شصت فاصله گرفته بلكه تحقق آن روياي صادقه را امري بعيد مي پندارد، در حالي كه سامانِ وضع موجود، زدودن پلشتي ها و حركت بر ريل عدالت امري است قابل دست يابي و تحقق كه تنها كافي است چون رجايي و كمال بود.

پی نوشت: شرح عكس

پیش بینی جامعه شناسان این بار درست بوده است. اهواز شهری است زخمی و این زخم ها عاقبت کار خود را کردند و اهواز ما را شبیه چیز دیگری ساختند. 

اهوازی که مینا به سر و عبا پوش آن سر در مخازن پسماند مي برد و روزیِ حلال می طلبد و من و تو و ما چه ناغافل! عکس های این مصیبت را به اشتراک می گذاریم و فالور جذب می کنیم و لایک می خوریم و فراموش می کنیم؛ جماعت: این ناموسِ ماست که دارد جان می دهد و با دست های پینه بسته اش در میان زباله ها، آرام و بی صدا در خود می میرد. چه شد؟ چه بر ما گذشت؟ اي جماعت...
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد